دوست داشتن دلیل نمیخاد تنگی میخاد![]()
میشه بی دلیل دوست داشت ولی نمیشه بی دلیل دوست نداشت ![]()
ببارد بجایی که ناید بکار
سه راه براي رسيدن به معرفت وجود دارد. اولي
تفكر است كه بهترين راه است. دومي تقليد است كه
آسانترين است و سومي تجربه كه تلخ ترين است.
¤كنفوسيوس¤
قشنگیه زندگی به اینه که خودت خبرنداشته باشی یکی داره دعات می کنه![]()
![]()
![]()
به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کار گشاست.
تو به سر دفتر خوبان جهان فهرستی
ازجدايي جون ِ من مياد به لب،بگو کجايي
اين روزا وقتی بارون می باره دلم ميگيره
قلب تنهام بدجوری بهونه ی تورو ميگيره
نمی گم که زيرِ بارِ غم و غصه کم آوردم
ولی ايکاش همون موقع که تو رفتی من ميمردم
! چنانم گردان كه چيزي را بخواهم كه تو مي خواهي.
! گام هايم را در صراط مستقيم خود استوار بدار.
خدايا! به من نزديك شو نزديك تر ازهميشه نزديك.....
چقدر اون روز به تو التماس می کردم
ولی تو به گریه هام نگا نکردی
رفتیو نگا به زیر پاا نکردی
اومدی بازم دوباره دلمو خون بکنی
نمی خوام مثله گذشته دلو ویرون بکنی
نه دیگه تورو من نمی خوام
دلمو میذارم زیر پام
اگه خوب بودم چرا گذاشتی رفتی رفتی
تو منو با غصه ها گذاشتی رفتی رفتی
تودیگه برای من اب گلالود شده ای
توی راه عاشقی همیشه نابود شده ای
کاری نکن تا من ز غم بمیرم تا ازساقی ساغر بگیرم
هرشب مسته میـخونه نزاربشم من
بر چشمونه مسته تو چو عاشقم من
اگه منو رها کنی به دست تقدیر
جوونیمو فنا کنی بی تو میشم سیر
غروب زندگیمواز چشات می خونم
نزار بشم ازعشقه توخسته و دل گیر
سر درگریبانم در دام غمهام
در مرگ عشقی ناکام و بی فرجام
افسرده می گریم
در سوز هجران اشوفته با قلبی ازرده میگریم
گفتی در پیشم میمانی نغمه های عشق می خوانی
پس چه شد اخر بی فا مرا از پیشت می رانی
بسته بودم به عشقه تو جان که با دلم مهربون شوی
بازم خو گرفته بودم که با دلم همزبون شوی
تو صد افسوس ز یادت رفت وعده هایی که به من دادی
زدی اتیش وجودم را
به دروغم فریبم دادی
محبت واقعي را زماني ديدم كه كودكي در دفتر نقاشي اش خورشيد را سياه رنگ زده بود تا پدر کارگرش در آفتاب نماند
انکه با زندگی می سازد زند گی را می بازد با زندگی نساز زندگی را بساز
که از نامش گریزانم
همه نا رفیقن و تنها رفیق تو منم
خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من
روز مردی نزد شیوانا آمد و از او خواست تا راه رسیدن به آرامش ابدی را به او بیاموزد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: آرامش کامل و دایمی وجود ندارد. هر یک از ما شبیه قطرات آبی هستیم که در یک رودخانه بی نهایت و ابدی در حرکتیم. مرد به شدت عصبانی شد و فریاد زد: این یعنی که ما انسانها مجبوریم تا ابد در ناآرامی و بی قراری زندگی کنیم و هرگز روی آرامش را نبینیم!؟
شیوانا لبخندی زد و پاسخ داد: مادامی که خود را قطره ای مستقل و بی ارتباط با دیگرقطرات رودخانه هستی بدانی آری! هرگز روی آرامش را نخواهی دید. اما وقتی خود را با رودخانه یکی بدانی دیگر آرام ماندن برای تو اهمیتی نخواهد داشت. تو کل رودخانه را و تمام عظمت آن را وقتی به صورت ابر در آسمان است و به شکل باران به اعماق زمین فرومی رود و سپس به صورت چشمه از کوه ها جریان می یابد و در نهایت به دریا می ریزد تا زیر اشعه خورشید به بخار و ابر تبدیل شود، یک جا حس می کنی. وقتی تو کل رودخانه رابه این شکل واحد و یک پارچه و یک جا ببینی، آن گاه احساس می کنی آرامش مورد نظرت ناگهان در تمام وجود تو حاکم می شود و تو ابدیت یک آرامش پویا - اما ماندگار - را باتمام اجزای وجودت حس می کنی. تنها در این صورت است که آرامش ابدی را درک خواهی کرد.
مرد از شیوانا پرسید: چگونه می توانم کل این ارتباط یک پارچه و عظیم را به یکباره درک کنم؟
شیوانا تبسمی کرد و گفت: از طریق جست و جوی دایمی معرفت! این همان روشی است که من عمری در تلاش آن هستم.
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ یک درخت گلابی فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود: پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند، درخت را توصیف کنند.
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده. پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن. پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام. پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها..پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان بر اساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل آنچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید، فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند! اگر در ”زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ”بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند! زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین؛ در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
غمی خواهم که غمخوارم تو باشی
دلی خواهم دل آزارم تو باشی
****
جهان را یک جوی ارزش نباشد
اگر یارم اگر یارم تو باشی
****
ببوسم چوبه دارم به شادی
اگر در پایه آن دارم تو باشی
****
به بیماری دهم جان و سر خود
اگر یار پرستارم تو باشی
****
شوم ای دوست پرچمدار هستی
در آن روزی که سردارم تو باشی
****
رسد جانم به فوق قاب قوسین
که خورشید شب تارم تو باشی
****
کشم بار امانت با دلی زار
امانت دار اسرارم تو باشی
از دیار خود سفر کردم تا مگر بگریزم از غمها
بر همه دنیا گزر کردم تا بجویم بخت خود را
گفتم این رنج سفر شاید از دلم غمها برون ریزد
یاد حجر و بی وفایی ها زین دل گریزد
ای دریغ اینجا ندیدم جز افق های مه آلودی
هرگز از ساز وفا اینجا برنمی آید سرودی
به سراغ من اگر میاید
نرم و آهسته بیایید
که مبادا ترک بردارد
چینی نازک تنهای من
اگـــر نگـــام گـــم میشد تــــو شهـــر چــشــات
مـنــو بـبـخـش
منو ببخش اگر شبها ستاره ها را می شمـــارم
اگر همش پیش همه بهت می گم دوستت دارم
مـنـو ببخش اگـر بـرات سبدسبد گـل مـی چینـم
منو ببخش اگر شب ها فقط تو را خواب می بینم
منو ببخش اگــر تـــو را می سپـــارم دست خــدا
اگــر پیش قـریـبـه هــا بـجـای تــو میگـم شمـا
منو ببخش اگـر واسـه چشای تــو خیلـی کــمــم
تـــو یــه فرشتــه ای خیـلــی بــاشــم یــه آدمـم
منو ببخش اگـر فقط می خـوام بشی مال خـودم
منـو ببخش اگـر کمم ولـی زیـادی عاشقت شـدم
گره از زلف خم اندر خم دلبر واشد
شاهد پیر چو عشاق جوان رسوا شد
قطره باد زجام کرمت نوشیدم
جام از موج غمت همقدم دریا شد
قصه دوست رها کن که در اندیشه او
آتشی ریخت به جانم که روان آساشد
مژده وصل به رندان خرابات رسید
ناگهان غلغله ورقص طرب بر پا شد
آتشی را که ز عشقش به دل و جانم زد
جانم از خویش گذر کردو خلیل آسا شد
دوست مشمار آنکه در نعمت زند لاف یاری و برادر خواندگی
دوست آندانم که گیرد دست دوست در پریشانحالی و در ماندگی
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتد در آب
در دلم هستی و بین من و توفاصله هاست
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
از نخل برهنه سایه داری مطلب
از مردم این زمانه دستِ یاری مطلب

